تبليغاتX
مهارت موفقیت

افراد موفق در فعل "خواستن" لجبازی می کنند و شرایط بیرون را تغییر می دهند. آنها پیشاپیش شکست را پیش بینی نمی کنند. این شجاعت زیادی نمی خواهد که از قبل حدس بزنید که احتمالاً شکست خواهید خورد اما شجاعت زیادی می خواهد که احتمال بدهید که شکست خواهید خورد اما تمام تلاشتان را برای موفقیت بکنید و هر شیوه ای را بکار بگیرید تا موفق شوید. افراد موفق زیاد دلسرد می شوند، زیاد جواب منفی می شنوند، با فشار مالی زیادی روبرو می شوند؛ چرا؟ زیرا بدنبال هر چیز هیجان انگیزی که نظرشان را جلب کند می روند و با وجود "پیش بینی شکست" باز هم خود را موظف به رسیدن به هدف می دانند، آنها مصمم به تغییر شرایط هستند و این یک قانون است که هرکس بخواهد علیرغم محدودیت ها، به هدفی برسد ناگزیر با درهای بسته ی زیادی روبرو خواهد شد. به همین دلیل است که تونی می گوید:" اگر بتوانید 5 یا 6 نه را تحمل کنید آنوقت قادرید ثروتمند شوید و زندگی دیگران را نیز تغییر دهید اما اغلب مردم نمی توانند حتی از پس 3 جواب نه برآیند."

موفقیت امر ساده ای است اول تصمیم بگیرید چه می خواهید و از خود بپرسید چه چیز هیجان انگیزی وجود دارد که بخواهید آنرا داشته باشید؟ سپس قانونی را بخاطر داشته باشید و آن این است که اگر کسی قبلاً به این هدف رسیده است پس شما هم می توانید. از شکست نترسید و آنرا در نظر نگیرید. اقدام کنید و دست به عمل بزنید و بدانید دیر یا زود به هدفتان خواهید رسید اگر بقدر کافی بر محدودیت ها و شرایط غلبه کنید روزی می رسد که خواهید دید چیزهای خیلی کمی وجود دارند که مانع شما باشند. اما مردم عادی براحتی از رویاهایشان دست می کشند تونی می گوید "3 جواب منفی" اما من می گویم آنها حتی از پس "1 جواب منفی" برنمی آیند. می پرسید چگونه؟ سوالی از شما دارم آیا زمانی بوده است که چیزی را هیجان انگیز یافته اید اما حتی اقدام هم نکردید! این را می گویند "پیش بینی شکست" کاریکه مردم معمولی در آن تبحر دارند. مطمئناً هر هدفی که داشته باشیم احتمال شکست وجود دارد اما اگر احتمال شکست زیاد هم باشد باید اقدام کنید اما هوشمندانه عمل کنید. آنوقت احتمال موفقیت را زیاد می کنید و از دامی که اکثر مردم در آن می افتند اجتناب می کنید بر محدودیتها چیره میشوید و موفق می شوید. تونی می گوید:"خواسته ی خود را هوشمندانه مطرح کنید." انسانهای موفق از محدودیت ها نمی ترسند آنها احساس می کنند از پس هر کاری برمی آیند. به زندگی تونی رابینز دقت کنید،زمانیکه هنوز به تازگی وارد دبیرستان شده بود و یک پسربچه ی کم سن وسال بنظر می رسید از شهامت کافی برای رسیدن به آرزوهایش برخوردار بود. یک روز تونی روزنامه ای را باز کرد و در آن خواند که هوارد کازل قرار است در یکی از گذرگاههای شهر کتابهای مردم را برایشان امضا کند. تونی شیفته وار دلش می خواست هوارد را از نزدیک ببیند و حتی مادرش را فریب داد که ترتیب ملاقات او با هوارد از قبل داده شده است.

تونی می گوید:" به معلم هایم نیز گفته بودم که ترتیب مصاحبه ی من با هوارد کازل داده شده است. طوری رفتاار می کردم که انگار همه چیز واقعیت دارد. آنها نیز یک ضبط صوت قابل حمل به من قرض دادند، ولی من پیش خودم داشتم از ترس دیوانه می شدم زیرا با خودم می گفتم ای پسره ی احمق اگر این مصاحبه انجام نشود مادرت تو را می کشد! هم خوشحال بودم هم ناراحت. اگر موفق به انجام آن مصاحبه نمی شدم به مدرسه بایستی چه می گفتم!"

در تمام زندگی تونی تا به این زمان، این اولین باری بود که او خودش را ملزم می دانست که به خواسته اش برسد.

موعد مقرر فرا رسید. تونی داشت راه خودش را از بین جمعیت باز می کرد. سرانجام به هوارد رسید و دید که یک زن کاغذی را جلوی هوارد گرفته است تا برایش امضا کند. هوارد به آن زن گفت:" متاسفم خانم، اگر کتابی نخرید امضا نخواهم داد." تونی با شنیدن این حرف نگران شد. وقتی هوارد این چنین تقاضای یک خانم را رد می کند پس به پسربچه ای که یک پیراهن مخملی با شلوار سبز احمقانه، پوشیده است چه خواهد گفت! داشت فکر می کرد که باید چه کار کند. ناگهان یکی از برگزارکنندگان مراسم به هوارد گفت که باید برود. یک دفعه همه به طرف هوارد هجوم آوردند و سعی می کردند آخرین امضاها را از او بگیرند. تونی زیر فشار جمعیت داشت خرد می شد و همینطور به جلو و عقب رانده می شد تا اینکه سرش را بالا آورد و دید که هوارد درست روبرویش قرار دارد. در آن لحظه کارت ویزیتش را در دست هوارد گذاشت که روی آن نوشته شده بود:" آنتونی رابینز، مفسر ورزشی در آینده!(در حال حاضر مصاحبه گر)" بر روی کارت او حتی شماره تلفن مدرسه اش نیز نوشته شده بود. هوارد با علاقه نگاهی به کارت و سپس به تونی انداخت. تونی بسیار هیجان زده شده بود و بریده بریده حرف می زد. هوارد گفت:" بسیار خب آرام باش. دو دقیقه فرصت دارم با تو حرف بزنم." تونی ابتدا خیلی دستپاچه بود، صدایش ارتعاش داشت و دستهایش بی اختیار می لرزید. بعد از مدتی آرام گرفت زیرا مصاحبه اش داشت خوب پیش می رفت. تونی پی در پی از او سوال می پرسید، سوالهای خوب او هوارد را نیز تشویق می کرد تا از او سوال بپرسد. زمان به سرعت می گذشت.آن فرد نیز دائماً به هوارد اصرار می کرد که باید آنجا را ترک کند. ولی تونی می خواست یک سوال دیگر نیز بپرسد:"آقای کازل، آیا تابحال شده که بعد از مسابقه ی فوتبال، آرزو کنید که جیم هیلی( یکی از گزارشگران ورزشی که کینه ی شدیدی نسبت به هوارد کازل داشت) فردا صبح با گلودرد از خواب بلند شود!؟"

فردای آنروز، روزنامه ی تایمز مقاله ای درباره ی تونی چاپ کرد. در آن مقاله از تونی با عنوان پسر بچه ی جنجال برانگیز نام برده شده بود.این قضیه توجه یکی از روزنامه های محلی را جلب کرد، آنها از تونی خواستند که مقاله ای راجع به مصاحبه اش با هوارد کازل بنویسد. تونی با خوشحالی پذیرفت و یک مقاله ی 22 صفحه ای برای آن روزنامه نوشت، ولی تنها 4 ستون از آن مقاله در روزنامه چاپ شد!  

+ نوشته شده توسط مرتضی گلچین در 87/05/22 و ساعت 11 قبل از ظهر |

همه ی ما می دانیم که قدرت روح انسان نامحدود است و شما تقریباً به هر هدفی که بخواهید می توانید برسید به شرطی که از روشهای به ثبوت رسیده ای استفاده کنید. یکی از مهمترین این روشها قدرت ضمیر ناخودآگاه انسان است که توسط تصویر سازی ذهنی تقویت شده؛ می تواند شرایط رسیدن به هدف را برای ما مهیا کند. رهروان راه موفقیت با این مطالب آشنا هستند، اما اینجا سوالی مطرح است آیا تصویر سازی ذهنی می تواند شما را به هر هدفی برساند؟

تونی در کتاب "بسوی کامیابی (3)" می گوید با رعایت اصول موفقیت توانسته است ظرف یکسال و نیم به اکثر هدف های خود برسد. آیا این واقعیت دارد؟ وقتی کتاب دیگرش با عنوان "زندگینامه ی تونی" را می خوانیم با این عبارت مواجه می شویم:" تونی نمی خواهد مردم فکر کنند او براحتی به اینجا رسیده است تونی 14 سال برای رسیدن به اهدافش زحمت کشید!" بنظر من تونی گاهی در برخی مسائل کمی اغراق می کند. شاید در کتاب بسوی کامیابی (3) فقط می خواهد انگیزه را در خواننده بوجود بیاورد که حس کند می شود به هر هدفی رسید برای همین است که می گوید هر چه می توانید برای خود هدف های بزرگتری در نظر بگیرید. او عنوان می کند هر چه هدف های شما بزرگتر باشند انگیزه ی بیشتری خواهید داشت که رویاهای خود را عملی کنید. اگر نظر من را بخواهید من معتقد به فلسفه ی برایان تریسی هستم. تریسی در کتاب "روانشناسی فروش" عنوان می کند:"وقتی برای اولین بار با قدرت تصویر سازی ذهنی آشنا شدم و دانستم که چگونه تصویر ذهنی درآمد مرا کنترل می کند، سالی 30هزار دلار درآمد داشتم. من بلافاصله هدف درآمد سالانه ی 300 هزار دلار را برای خود در نظر گرفتم. اما این هدف بزرگ نه تنها به من انگیزه نداد بلکه انگیزه ی مرا گرفت، ذهنم نه تنها برای دستیابی به این هدف فعال نشد بلکه در شرایط خاموشی قرار گرفت. بعدها فهمیدم اگر هدفتان با آنچه تاکنون بدست آورده اید فاصله ی بسیار داشته باشد، تصویر ذهنی شما آنرا رد می کند. بجای اینکه به شما انگیزه بدهد انگیزه ی شما را می گیرد. با این علم و اطلاع من رقم درآمد سالانه ی 50 هزار دلار را برای خودم در نظر گرفتم. تقریباً بدون درنگ شروع به پیشرفت کردم و دیری نگذشت که به هدف جدید خود دست یافتم."

بنظر من اگر هدفهای بزرگ برای خود در نظر بگیرید بزودی انگیزه ی خود را از دست خواهید داد اما اشتباه نکنید شما هنوز هم می توانید به رویاهای خود جامه ی عمل بپوشانید اگر زمان بیشتری برای رسیدن به آنها در نظر بگیرید. بنظر من اگر هدف بزرگ خود را به قطعات کوچکتری تقسیم کنید و زمان رسیدن به هر قطعه را 25 تا 50 درصد بیشتر از توانایی های معمولی خود در نظر بگیرید و در ضمن از قدرت تصویر سازی ذهنی استفاده کنید، تقریباً می توانید مطمئن باشید که به هدفهای خود خواهید رسید. رسیدن به هر قطعه از پازل بزرگ رویایتان اعتماد بنفس تان را تقویت خواهد کرد و شوق و شور شما را افزایش خواهد داد چرا که موفقیت، موفقیت می آورد. همواره گفته ی انیشتین را بخاطر داشته باشید:"تصورو تخیل، مهمتر از دانش است."

+ نوشته شده توسط مرتضی گلچین در 87/05/22 و ساعت 11 قبل از ظهر |

اگر میخواهید موفق شوید از"گواه اجتماعی"بگریزید.

موفقیت در نقطه های مخفی پیدا می شود که افراد عادی حتی به آن نقطه ها نگاه هم نمی اندازند و تنها راه تغییر کیفیت زندگی آن است که مایل باشی خودت را در آنجا قرار دهی و کاری متفاوت به انجام برسانی اما نمی توانی از مفهومی بنام "گواه اجتماعی" بگریزی! معنای گواه اجتماعی آن است که وقتی انسانها نمی دانند چه باید بکنند به گونه ای اجتناب ناپذیر به دیگران نگاه می کنند تا ببینند آنها چگونه احساس می کنند و در شرایط خاص چگونه عمل می کنند.اعتقادی که در پشت گواه اجتماعی وجود دارد آن است که اگر اکثریت کار مرا تصدیق کنند پس کارم را درست انجام داده ام. اما دروغی به این بزرگی هرگز گفته نشده است.گرفتار شدن در تله ی گواه اجتماعی باعث می شود مانند اکثریت فکر کنی و اگر مانند اکثریت فکر کنی نتیجه ای را خواهی گرفت که همه می گیرند. پیروی از جریان عامه منجر به نابودی و درد می شود و تحصیلات استاندارد، نتایج استاندارد بدنبال دارد. مثل مردم عادی فکر کردن بهترین راه برای خداحافظی با رویاهایت است و آنها که قدرت دارند خلاف جریان آب شنا کنند کسانی هستند که اغلب در جایگاه نوابغ مطرح می شوند.

بیا در زندگی افراد موفقی که توانستند از این دام بگریزند نظری بیفکنیم مثلاً والت دیسنی را درنظر بگیر. این آدمی است که کمابیش با هر کسی حرف زده بود، گفته بودند که ایده هایش مسخره اند. تعداد سیصد و دو بانک او را جواب کردند. سرانجام کسی را یافت که روی ایده اش سرمایه گذاری کند. لحظه ای بیندیش و به ضرر وزیانی فکر کن که میلیون ها کودک در سرتاسر جهان از آن متاثر می شدند، اگر دیسنی نظر دیگران را در مورد تصمیماتش دخالت می داد و برای خوشامد دیگران مانند آنها فکر و عمل می کرد.

پیتر گوبلز، رئیس هیئت مدیره ی موسسه ی سینمایی سونی است، وقتی داشت فیلم "رین من" یا مرد باران را می ساخت به او گفته شده بود هیچ فیلمی در مورد کسی که در کنار برادرش دور کشور رانندگی می کند، توفیقی نخواهد داشت زیرا مردم بدنبال اکشن هستند. در واقع چهار کارگردان بزرگ از جمله استیون اسپیلبرگ این فیلمنامه را کنار زدند و خیلی ها  می خواستند در آن خشونت بگنجانند. اما گوبلز گفته بود این فیلمی است در مورد روح انسان و روابط بین آنها. او در مقابل دیگران نرم ناشدنی بود. او به همه گفت که اسکار را خواهد برد و می دانی چه شد؟ چهار اسکار برد!

آدمهایی که با وجود گواه اجتماعی موفق می شوند افراد محدودی هستند که هر چیزی را که به خوردشان داده می شود نمی بلعند و بجای آن بدنبال غریزه ی خود می روند. آنها یاد گرفته اند که فقط به غریزه ی خود اعتماد کنند.

چگونه می توان از دام گواه اجتماعی گریخت؟ متفاوت باش! اگر بتوانی متفاوت از دیگران کارهایت را انجام دهی اطرافیانت کماکان سعی خواهند کرد تو را به سمت طرز فکرشان هدایت کنند و وقتی ببینند کسی متفاوت فکر می کند و ایده های منحصر بفرد دارد گمان می کنند لابد اشکالی در کار اوست. تونی می گوید: "وقتی که داشتم بزرگ می شدم همیشه متفاوت بودم و همین متفاوت بودن مرا به اینجا رسانده است."

پیام من ساده است: خودت باش! خودت باش! دنباله رو جمعیت نباش! خم نشو! زیرا اطرافیانت دوست دارند تو را در قالب مورد علاقه ی خودشان بریزند و بازسازیت کنند. اجازه نده اینکه دیگران در مورد تو چگونه فکر می کنند سد راه رسیدن به آرزوهایت شود. متاسفانه مفهوم گواه اجتماعی در شهرهای کوچک حتی پررنگ تر نیز می شود. چراکه در اینگونه جاها بدلیل شناخت بیشتر مردم از هم اگر کسی متفاوت باشد خیلی سریع با انتقاد دوستان و آشنایان روبرو می شود و زندگی کردن زیر رگبار انتقاد اطرافیان شجاعت زیادی می خواهد. پیشنهاد من این است که هرگاه با این مفهوم روبرو شدی به درون خود نظری بینداز و به خود یادآور شو که همه ی کسانی که به نحوی موفق شده اند اول با انتقاد دیگران روبرو شده اند بعد از اینکه توانسته اند باز با خودشان ارتباط برقرار کنند و علیرغم حرف مردم راه خود را دنبال کنند به موفقیت رسیده اند. بنظر من انسانهای موفق انسانهای تنهایی هستند چون در اقلیت هستند. توهم تنها باش! تنها بودن را یاد بگیر! به غریزه ات اعتماد کن، به الهاماتت اعتماد کن و از حرف دیگران نترس. بقول کیوساکی اینها فقط جوجه کوچولوهای زندگی هستند. حرف مردم تاثیری در زندگیت ندارد پس اجازه نده این ترس موهوم، سد راه رسیدن به رویاهایت شود. خودت باش! آنطوری زندگی کن که دوست داری و اگر بمدت طولانی متفاوت بودن را تمرین کنی زندگیت متفاوت می شود ایده هایت هم متفاوت می شود و بدان همه ی انسانهای موفق متفاوت از عامه هستند.

پس هشیار باش! تو در میانه ی جنگ قرار داری. جنگی بین محدودیت ها و مردمی که بدنبال هر چه باریک تر کردن آرزوهایت هستند و نیروی عظیم آرزوهایت. این جنگی است بین آنها که بتو خواهند گفت چه کارهای را نباید انجام دهی و آن منبعی در درونت که می داند که بشر ماورای محیط خود قرار دارد و رویایی که در پشت اراده ای قوی وجود دارد...

این مطلب ممکن است مثل زمستان سرد جلوه کند اما بدان کسانی بوده اند که از همین عنوان آموخته اند و لذت برده اند و کامیاب شده اند. بد نیست بدانی در طول تاریخ مردان و زنان زیادی با شرایط بسیار سخت تر از آنچه تو با آن روبرو هستی، روبرو بوده اند اما موفق شده اند. گالیله ها و کوپرنیک ها را بیاد بیاور، زندگی آنها را مطالعه کن و ببین چگونه مردم هر کاری کردند که اینها را مثل خودشان کنند اما هر ضربه ی مردم مثل چکشی بود که آنها را بیشتر در دیوار فرو می کرد آنها را مصمم تر کرد که به آرزوهایشان برسند. تو هم می توانی چراکه قدرتی در اختیارت است که در اختیار هیچ موجودی نیست و آن قدرت تصورت است. اگر اراده ات کم می آورد به دامن رویاهایت پناه ببر چرا که تونی می گوید تصور و تخیل قوی تر از اراده است. موفق و پیروز باشی.  

+ نوشته شده توسط مرتضی گلچین در 87/05/22 و ساعت 11 قبل از ظهر |

اگر از خود بپرسید:"نظر دیگران درباره ی من تا چه اندازه اهمیت دارد؟" شاید ذهنتان پاسخ گوید:"نه چندان" ولی عواطفتان شاید پاسخی کاملا متفاوت داشته باشند. شاید منتقد درون نیرومندی داشته باشید که مدام به خاطرتان می آورد که از نظر دیگران چگونه به نظر می رسید. حتی شاید این احساس را در شما بوجود آورد که دیگران مدام شما را زیر ذره بین قرار می دهند و مراقب رفتارتان هستند.

واقعیت این است که همه ی ما تا حدودی به نظری که دیگران درباره ی ما دارند اهمیت می دهیم. بسیاری از ما این امر را در کودکی آموخته ایم. والدین ما با نظری انتقادی به ما می نگریستند و ما هم سعی می کردیم مطابق انتظارهای آنها زندگی کنیم.آموزگارانمان با نظری انتقادی نگاهمان می کردند و می کوشیدیم نمایانگر درسها و آرمانهایشان باشیم. دوستانمان نیز بی نهایت ایرادگیر بودند و سخت تلاش می کردیم تا حد امکان با آنها منطبق باشیم و همچنان فردیت خود را حفظ کنیم.

وقتی ارج نهادن به خویشتن را می آموزیم، این توانایی را می یابیم که عقاید دیگران را در جایگاه راستین خود قرار دهیم آنگاه می توانیم بجای آزار دیدن از عقاید دیگران از آنها بیاموزیم. آنوقت می توانیم اشخاصی را که مسائل خودشان را به ما فرا فکنده اند از اشخاصی که حقیقتاً صلاح و مصلحت ما را در نظر دارند تمیز بدهیم.آنگاه می توانیم به پند و اندرز دیگران گوش دهیم و تصمیم بگیریم کدام بخش آن برای خودمان مناسب و سزاوار است و به آسانی مابقی را فراموش کنیم.

تشخیص انتقاد سالم از انتقاد ناسالم حائز اهمیت بسیار است. تفاوت اصلی انگیزه ی میان آندو است، بیشتر افراد آزادانه به انتقادی می پردازند که اساساً دارای محتوای منفی است. دوست واقعی پند و اندرز سازنده ای می دهد که به رشد و بهبود ما کمک می کند. اگر به خود حرمت بگذارید خواهید توانست به آسانی حرف منفی بافان و نکوهش گران را نادیده بگیرید. سرانجام یاد خواهید گرفت که به ندای ضمیر درونتان گوش فرا دهید. روزولت گفته است: کاری را انجام بده که قلبت می گوید چراکه بهر حال مورد انتقاد قرار خواهی گرفت.

افراد موفق و رهبران ما کسانی هستند که دارای چهارچوبهای مرجع درونی هستند. رهبری که بخواهد قبل از هر اقدامی مرتباً از اشخاص نظرخواهی کند رهبر نخواهد بود.

تونی در این خصوص عنوان می کند که افراد دو دسته اند: گروهی دارای معیارهای بیرونی هستند یعنی برای انجام هر کاری دائماً باید تایید دیگران را بگیرند چراکه از قضاوت دیگران می ترسند. گروه دیگر دارای معیارهای درونی هستند یعنی آنها خودشان می دانند که کارشان خوب بوده است. این افراد اگر ساختمانی را بسازند که تمام جوایز معماری را ببرد و همه از آن تعریف کنند ولی خودشان از آن خوششان نیاید با هیچ معیار خارجی قانع نمی شوند که کار بزرگی انجام داده اند برعکس ممکن است شروع به انجام کاری کنند که دیگران شروع به انتفاد منفی از آنها کنند اما خودشان آنرا مهم تلقی کنند و حتی به خود افتخار کنند که آن کار را انجام داده اند و از این بابت نسبت به دیگران احساس برتری کنند.

نکته حائز اهمیت این است که این چهارچوبهای ذهنی در اثر مرور زمان تقویت می شوند و شما می توانید با تمرین، از چهارچوبی با معیار بیرونی به چهارچوبی ذهنی با معیار درونی تغییر رویه بدهید.

+ نوشته شده توسط مرتضی گلچین در 87/05/22 و ساعت 11 قبل از ظهر |

توماس واتسون، بنیانگذار آی بی ام می گوید:"آیا می خواهید موفق شوید؟ در این صورت، میزان شکست هایتان را به دو برابر افزایش دهید."

آیا شما جزو آندسته از افرادی هستید که پیشاپیش احتمال شکست خوردنشان را پیش بینی می کنند؟ بسیاری از مردم از موقعیت هایی که آنها را در معرض شکست قرار بدهد گریزانند و فرار از چنین موقعیت هایی را بحساب واقع بینی خود می گذارند اما این کار برای آنها به هزینه ی گذشتن از آرزوهایشان تمام می شود. اگر شما هم از شکست می ترسید باید هر گونه خواسته ای را فراموش کنید و باید هر گونه رابطه ای را قطع کنید.

موفقیت یعنی غلبه بر شرایط  و شما نمی توانید شرایط را تغییر دهید مگر اینکه در معرض شکست یا موفقیت قرار بگیرید اگر به اندازه ی کافی اصرار کنید می توانید بر یاس و ناامیدی غلبه کرده به هدفتان برسید.

اما ما اغلب نمی دانیم که آنچیزی که ما را از عمل باز می دارد در واقع ترس از شکست و جواب رد شنیدن است. به همین دلیل من سوالی را به شما پیشنهاد می کنم که می توانید در چنین مواقعی از خود بپرسید و بفهمید که آیا ترس از شکست است که شما را از عمل باز می دارد یا نه. از خود بپرسید: " آیا کسی در جایی با مسئله یا محدودیت ها ی من مواجه است که برغم آنها موفق شود؟"

آیا شما از شکست می ترسید؟ دلیلش این است که شما به لغت "شکست" اعتقاد دارید اما افراد موفق چنین لغتی را نمی شناسند. وقتی ادیسون برای 9999 مین بار خواست لامپ را بسازد و نتوانست کسی از او پرسید آیا شما می خواهید برای ده هزارمین بار شکست بخورید؟ و او جواب داد شما اشتباه می کنید من 9999 راه را کشف کرده ام که به ساختن لامپ منتهی نمی شود! تونی می گوید هر کاری که انجام دهید نتیجه ای در بردارد حال اگر این نتیجه مطابق خواست شما نبود نام آن را نباید شکست گذاشت. تنها نتایج موجودند.

من اینجا قصد ندارم در مورد غلبه بر این ترس یعنی ترس از شکست مطالبی را عنوان کنم، چون به اندازه ی کافی در کتاب های مختلف به آن اشاره شده است. بلکه میخواهم شما را متوجه بخشی از وجود انسان کنم؛ سیستمی که سعی می کند انسان را از درد دور کند و به سمت لذت نزدیک. این است که شاید خودش متوجه نشود که آنچه، او را از رسیدن به خواسته هایش باز می دارد در واقع ترس از شکست است. تریسی می گوید انسان اول با احساسش تصمیم می گیرد سپس با عقل و منطق آنرا توجیه می کند. اگر می خواهید کار جدیدی را شروع کنید اما آنرا با دلایل به ظاهر منطقی رد می کنید که:"تجربه ی کافی ندارم" یا "سرمایه ی کافی ندارم" یا "کسی مرا راهنمایی نمی کند" یا "موفق شدن خیلی مشکل است" سوال بهتری از خود بپرسید:"آیا کسی در جایی با مسئله یا محدودیت های من مواجه است که برغم آنها موفق شود؟" اگر پاسخ این سوال مثبت است بدانید مشکل شما ترس از شکست است.

تونی می گوید اگر مردم از سه چیز نمی ترسیدند حدی را نمی شد برای موفقیت آنها متصور بود:اول اینکه یاد می گرفتند چگونه با یاس و دلسردی مبارزه کنند، دوم اینکه از پاسخ منفی نمی ترسیدند و سوم اینکه می توانستند فشار مالی را تحمل کنند.  

+ نوشته شده توسط مرتضی گلچین در 87/05/22 و ساعت 10 قبل از ظهر |

استقلال1 پگاه4

"فوتبال آزمایشگاهی است که از طریق آن به ایده ها و راهبردهای رهبری پی می برم. هر زمان شخصی مرتکب اشتباهی می شود یا خودم در کاری شکست می خورم فوراً به فوتبال فکر می کنم."     رودلف دبلیو جولیانی

آیا بازی بین تیم های استقلال تهران و پگاه گیلان را تماشا کردید؟ این بازی با نتیجه 4 بر 1 به نفع پگاه پایان پذیرفت که 2 گل از 4 گل پگاه توسط سید رضا چاوشی به ثمر رسید و در 2 گل دیگر نیز نقش اصلی و اساسی را خودش بازی کرد. خودم پرسپولیسی هستم اما آنچه در این بازی بنظرم جالب و آموزنده بود و یکی از درسهای موفقیت را در بر داشت و آنرا برایم پر رنگ تر کرد و جا انداخت؛ درسی بود که در" نیروی بیکران" آنتونی رابینز بدان اشاره شده است. تونی در نیروی بیکران عقیده دارد صفت مشترک انسانهای موفق این است که آنها عقیده دارند هر چه در پیرامون آنها اتفاق می افتد چه خوب و چه بد، آنها موجباتش را فراهم کرده اند. آنها مسئولیت کارهایشان را می پذیرند و اگر اشتباهی مرتکب شوند آنرا به گردن دیگران نمی اندازند که" کار خدا بود" یا " قسمت بود" و از طرف دیگر اگر کار درستی  حتی در اطراف آنها انجام شود هر چند مستقیماً بدست آنها انجام نشده باشد فکر می کنند خودشان باعث آن شده اند.

اگر به گل اول پگاه دقت کرده باشید دیدید که در یک سانتر از جناح راست بروی دروازه استقلال، چاوشی و جباری با هم به بالا پریدند و توپ بطور تصادفی به سر جباری خورد و درون دروازه خودی قرار گرفت ( که انصافاً گل قشنگی بود کلی حال کردم !) اما به شادی بعد از گل چاوشی دقت کردید که چقدر خوشحالی می کرد انگار خودش گل را زده است! گفتم که انسانهای موفق هر چیزی که حتی مستقیماً بدست آنها انجام نشده باشد را به خود می گیرند. سوالی از شما دارم در همین شرایط اگر بازیکن دیگری غیر از چاوشی بود و در حالیکه گل مستقیما توسط او به ثمر نرسیده است خود را عامل اصلی این گل تلقی نمی کرد می توانست چنان روحیه ای در خود ایجاد کند که چاوشی ایجاد کرد؟ و اگر بازیکنی دائماً هر اتفاق مثبتی را که پیرامونش بیفتد فکر کند که خودش آنرا انجام داده است و فکر کند حتی اگر مستقیماً بدست او انجام نشده است افکار و عقاید او باعث آن شده است؛ روز به روز از اعتماد بنفس بالاتر و عملکرد بالاتری برخوردار نخواهد شد؟ بنظر شما چرا برهانی اینقدر توپها را به بیرون می زند؟ شاید علتش در همین مسئله باشد او طوری وقایع را پیش خود تعبیر و تفسیر می کند که روحیه او را بدتر می کند ( البته قابل ذکر است که ما پرسپولیسی ها خیلی او را دوست داریم!)

اما در همین روز یکی دیگر از دروس مدیریت را از تماشای بازی پرسپولیس-استقلال اهواز آموختم. این بازی هم با باخت دیگر نماینده پایتخت با نتیجه 4 بر 1 پایان پذیرفت. بازیی که پرسپولیس از خود به نمایش گذاشت بسیار ضعیف و بی روحیه بود. مطلبی که در مورد افشین قطبی هست این است که اگرچه او از دانش روز فوتبال آگاه است اما در حوزه مدیریت افراد بسیار ضعیف است. علت آن هم روشن است او در هر باشگاهی که بوده هیچگاه سرمربی نبوده است و هیچ تجربه و مهارتی در مدیریت افراد ندارد و برای یک سرمربی، مهارت در حوزه مدیریت یک باید محسوب می شود. خوانندگان عزیز می دانند که بعد از آن فضاحتی که شیث رضایی در هواپیما بوجود آورد هر سرمربی حرفه ای دیگری بود یا رضایی را از تیم اخراج می کرد یا خودش از تیم کناره گیری می کرد. وقتی شما در حوزه مدیریت از خطای یکی از افراد کادر به هر دلیل می گذرید ( و البته شیث از این شیطنت ها زیاد کرده است) بقیه مانند گاو خشمگین از روی شما رد می شوندو در انتها شما احترام و نفوذ خود را بین افرادتان از دست می دهید و اگر نفوذی بین افرادتان نداشته باشید کار شما بعنوان یک مدیر تمام است! 

 در پایان دوست دارم از رودی جولیانی نام ببرم که درس هایی که از او در زمینه مدیریت آموختم بسیار کمک کننده بود شاید در مقالات بعدی از او و کتابش با عنوان "شهردار نیویورک" برای کسانیکه به " مدیریت افراد" و مقوله های مرتبط با آن علاقمندند؛ توضیحاتی دادم.  

+ نوشته شده توسط مرتضی گلچین در 87/01/26 و ساعت 7 قبل از ظهر |

نظر من در مورد خلاقیت ( و معرفی چند کتاب ) :

در مورد خلاقیت و خلاق بودن در کتابهای مختلف، راه حل های متفاوتی پیشنهاد شده است. مثلاً در کتاب "قدرت ذهن در قرن 21" نوشته جان کئو شش شیوه گفته شده که  بنظرم غیر از مورد دوم که به توضیح نیروی پرسش می پردازد بقیه موارد بی اهمیت یا خیلی کم اهمیت هستند ؛ قصد ندارم این شش شیوه را عنوان کنم اما  پیرامون مورد دوم که بنظرم در خلاقیت، نقش اصلی و اساسی را ایفا می کند و بنظر من تنها دلیل خلاقیت، پرسش است ؛ توضیحاتی می دهم. امیدوارم این نوشته برای کسانی که فکر می کنند خلاق نیستند راه گشا باشد اگر چه وقتی  در یک پژوهش که به مقایسه افراد خلاق و غیر خلاق می پرداخت معلوم شد که تنها تفاوت افراد خلاق و غیر خلاق این است که " افراد خلاق عقیده دارند که خلاق هستند و افراد غیر خلاق خیال می کنند که خلاق نیستند!" 

« نکته مهم آن است که هرگز دست از پرسش نکشیم. وجود کنجکاوی در بشر بی دلیل نیست انسان نمی تواند به رازهای ابدیت، زندگی، و ساختار باشکوه واقعیت بیندیشد و دچار اعجاب نشود. کافی است انسان هر روز مختصری از این راز را درک کند. هرگز کنجکاوی مقدس را از دست ندهید. » آلبرت انیشتین

دوستداران آنتونی رابینز واقف هستند که او در مورد نیروی پرسش چه عقایدی دارد. او می گوید مغز شما همانند جن یا غول افسانه ای هر چه را که از او بخواهید برای شما فراهم می سازد و کامپیوتری که ظرفیت حافظه اش به اندازه مغز انسان باشد دو برابر ساختمان مرکز بازرگانی جهانی حجم خواهد داشت! این قطعه بافت خاکستری رنگ که وزن آن به 5/1 کیلوگرم هم نمی رسد می تواند در یک آن چنان قدرتی برای حل مشکلات به شما بدهد که هیچ یک از دستاوردهای صنعتی بشر در طول تاریخ قادر به آن نبوده اند.

آیا شما فردی کنجکاو هستید و دائماً هر چیزی را مورد سوال قرار می دهید؟ اگر اینطور است خلاق هستید اما آنچه که من در دوستان و نزدیکانم می بینم چیزی غیر از این است. ما دائماً با مردمی سرو کار داریم که هر چه را ببینند یا بشنوند بدون هیچ پرسشی می پذیرند این است که وقتی می گویم همه ما مثل گوسفندانی بدنبال گله راه می افتیم بعضی از دوستان به من خرده می گیرند در عین حال باید بخاطر داشته باشیم ما زمانی نتیجه ای متفاوت از بقیه می گیریم که راهی را برویم که متفاوت از دیگران باشد بعبارت دیگر تا زمانیکه شما مثل عامه فکر کنید سرنوشتی مثل عامه خواهید داشت و نتیجه ای را خواهید گرفت که عامه می گیرند.

 نسبت به هر چیزی که در اطراف خود می بینید کنجکاو باشید و " کنجکاوی مقدس " را از دست ندهید.

البته استاد پرسیدن سوال کودکان هستند بچه ها تا بزرگ شوند ما را با میلیون ها سوال خود بمباران می کنند چرا چنین می کنند آیا قصدشان این است که ما را دیوانه کنند؟!  آیا تا بحال یک کودک که بتواند صحبت کند را دیده اید؟ او در مورد همه چیز سوال می کند او می خواهد چرایی هر چیزی را بداند اما پدر و مادر از دست او خیلی زود خسته می شوند و مستقیم یا غیر مستقیم به او می گویند که از دست سوالات پی در پی او به ستوه آمده اند. کودک انسانی می فهمد که سوال کردن، او را به درد سر می اندازد و بهتر است سوال نکند چون پدر و مادر که در آن سن برای او حکم خدا را دارند ناراحت می شوند. متاسفانه سیستم مدارس ما هم دارای اشکالات فراوانی است (جمعیت زیاد کلاس های درس، وجود سیستم تنبیهی و گاهاً همراه با تنبیه بدنی، درس های خشک و مبتنی برحفظیات)؛ آگاهی بسیار کم معلمین از علم روانشناسی  باعث از بین رفتن قوه خلاقیت کودکان می شود. سیستم مدارس و دانشگاهها به چه منظوری طراحی شده است سوال بسیار خوبی است؟ اصولاً چرا چنین سیستمی برای دولت مفید است؟ آیا فقط ایران دارای چنین سیستمی است یا در بقیه مناطق دنیا هم چنین سیستمی وجود دارد؟ آیا این سیستم و این نحوه آموزش برای تربیت کارمندانی فرمان بردار پی ریزی شده است یا رهبرانی کارآمد؟؟؟؟؟؟؟

سوالات پی در پی بپرسید و چرایی هر چیزی را در بیاورید این گونه میتوانید خلاق شوید. اگر می بینید کسی از شما موفق تر و خلاق تر است دلیل آنرا در نیروی پرسش جستجو کنید. سوالات متفاوت، ارزیابی متفاوت ایجاد می کند و ارزیابی متفاوت، تصمیمات متفاوت را موجب می شود و همانطور که در زندگینامه تونی رابینز می خوانیم او تفاوت افراد موفق و ناموفق را در سه چیز می داند که یکی از آنها، تصمیمات متفاوت افراد موفق است که باعث میشود آنها همواره در جاده موفقیت قرار داشته باشند.

 در مورد جادوی سوال چند تا کتاب که بنظرم از بهترین ها هستند:

1- بسوی کامیابی 2 اثر جاودانه تونی رابینز. که یک کتاب استثنایی در زمینه تحول فردی و موفقیت است. البته هر سه جلد این مجموعه کتابهای مرجعی در زمینه موفقیت یه حساب می آیند و شما هر کتاب موفقیت دیگری را که از دیگر نویسندگان می خوانید یه جورایی برگرفته شده از موضوعات و مطالب این کتابها هستند. دوستانی که جلد اول بسوی کامیابی با عنوان نیروی بیکران را مطالعه کرده اند می دانند که من چه می گویم خودم دو سه سال است که این کتاب را در دست دارم و فکر می کنم یه ده  بیست سالی هنوز باید آنرا بخونم!

2- مهارت در بازی زندگی اثر دیگری از عشق من تونی رابینز. اگر چه با مطالعه این کتاب متوجه می شوید که ناشر برای حجیم کردن کتاب مطالبی از مجموعه بسوی کامیابی را به آن اضافه کرده اما همچنان ارزش و اهمیت خود را حفظ کرده است چرا که حاوی چند فصل فوق العاده موثر در زمینه راهکارهای موفقیت است. در این کتاب با ناگفته های تونی که جای دیگر نمی توانید پیدا کنید آشنا خواهید شد.   

3-قدرت ذهن در قرن 21نوشته جان کئو. در این کتاب( اگرچه نمیدونم چرا  این کتاب از صفحه 33 شروع شده! وقایع نادری که فقط بدست ناشرین ایرانی اتفاق می افته) با موضوعات و مطالبی تقریباً متفاوت از مطالبی که در کتابهای رابینز بدان اشاره شده آشنا خواهید شد. این کتاب بیشتر به جنبه های ذهنی و ماورایی موفقیت شامل ضمیر ناخودآگاه و تصویر سازی ذهنی و ... می پردازد. ( البته تونی در این زمینه توضیحاتی داده اما بنظر من بدلیل نقش با اهمیت این موارد در موفقیت باید مطالب کامل تری را از دیگر کتابها پیدا کنیم. کتابهای بهتری هم سراغ دارم که شاید در مقاله دیگری خدمت دوستان معرفی کردم)    

4- ده فرمان برای حرمت به خویشتن نوشته دکتر کاترین کاردینال. این کتاب با این عنوان منتشر شده اما در واقع شامل دو بخش کاملاً غیر مرتبط با یکدیگر است. در بخش دوم این کتاب یک استاد دانشگاه سوالاتی را مطرح می کند که شما با مطالعه آن حس خواهید کرد، دریچه ای رو به خلاقیت در ذهن شما باز شده است. لازم به ذکر است که کتاب این استاد دانشگاه در امریکا بسیار معروف است.

یک ضرب المثل قدیمی امریکایی می گوید: آنکه نتواند بپرسد، نمی تواند زندگی کند.

+ نوشته شده توسط مرتضی گلچین در 87/01/26 و ساعت 7 قبل از ظهر |

در اینجا قصد ندارم شما را با جزئیات عقاید ثروتمندان آشنا کنم بلکه هدفم عنوان کردن نظرم در این مورد است که  شانس ما برای دستیابی به ثروت؛ با پیروی از نظرات کدامیک از افرادی که در زیر به شرح آنها پرداخته ام بیشتر است.

 افراد مختلف که بعضاً از موفق ترین افرادی هستند که می شناسیم در مورد کسب ثروت نظرات متفاوت و گاهاً متضادی داده اند. مثلاً غول افسانه ای موفقیت "آنتونی رابینز" در کتاب بسوی کامیابی 3 مهمترین راه کسب ثروت را افزودن یک ارزش به جامعه عنوان می کند. او می گوید برای اینکه ثروتمند شوید از خود بپرسید: چگونه می توانم در محیط اطراف خود  ارزش بیشتری ایجاد کنم؟ و عقیده دارد خدمت به دیگران می تواند زندگی شما را پر بار کرده و از همه لحاظ  تامین کند. در واقع این شیوه ای  بوده است که خودش را به ثروت و شهرت رسانده است. همچنین برایان تریسی که من او را "معلم فروشنده ها" میدانم؛ عقیده دارد شما برای ثروتمند شدن باید در رشته کاری خود بهترین شوید و برای این کار باید مهارت و تخصص خود را در آن رشته افزایش دهید تا جزو بهترین های کاری خود باشید.

شاید نام "رابرت کیوساکی" نویسنده کتاب "پدر پولدار, پدربی پول" را شنیده باشید.  کیوساکی می گوید: شما برای میلیونر شدن نیازمند یک کسب شخصی هستید و کسب شخصی شما حول ستون دارایی هایتان می چرخد. او عقیده دارد ثروتمندان تمرکزشان را روی ستون دارایی هایشان می گذارند اما افراد عادی بدهی هایی می خرند که به خیال خودشان دارایی است. (اگر می خواهید بدانید تفاوت کسب و شغل چیست یا این که تفاوت بدهی و دارایی چیست باید کتابش را مطالعه کنید!)

بنظر من شیوه ای که کیوساکی در راه کسب ثروت عنوان کرده است بسیار آسان تر از دیگر شیوه هایی است که دیگران توضیح داده اند در واقع اگر شما خواسته باشید مثل آنتونی رابینز یک نابغه باشید بنظرم شانس شما یک در میلیون هم نیست همانطور که می دانیم ارزشی که او به جهانیان اضافه کرد پایه ریزی و به ثمر رساندن NLP یا علم تداعی عصبی شرطی بود او ثابت کرد که می توان در یک دقیقه یا کمتر رفتار انسان را تقریبا برای همیشه تغییر داد. او تاثیر گذارترین سخنران جهان است و بسیاری او را نابغه قرن دانسته اند.

 همچنین برایان تریسی یک نابغه و یک متخصص در فروشندگی است و میلیونها دلار از راه آموزش فروشندگی به افراد و سازمانها درآورده است. بنظرم ما باید طیف وسیع ثروتمندان را از اندک نوابغی که از راه نبوغ خود به ثروت رسیده اند متمایز کنیم. (لازم  میدانم عنوان کنم که 97 درصد از ثروت ایرانیان در دست فقط یک درصد از مردم ایران است در واقع 97 درصد از ثروت و منابع کشورمان در اختیار 700 هزار نفر است.) همه ما در اطراف خود ثروتمندانی را می شناسیم که نه از راه اضافه کردن یک ارزش به جامعه و نه از راه متخصص شدن به ثروت دست یافته اند آنها آگاه یا ناآگاه اصولی را برای کسب ثروت بکار بسته اند که کیوساکی که اکنون مشهور به "معلم مدرسه میلونرها" شده است؛ به افشای این موارد و این اصول و قواعد می پردازد.  روش او ساده و دست یافتنی است و می تواند سطح رفاه و آسایش جامعه را افزایش دهد. روشهای او می تواند فاصله دارا و ندار را کاهش دهد.

در پایان نظر شما را به این کتاب و دیگر کتابهایی که در زمینه مهارت موفقیت وجود دارند جلب می کنم. موفقیت یک مهارت است به چرندیاتی که با عنوان دین در ذهن من و شما می کنند گوش نکنید که " اگر خدا بخواهد به ما ثروتش را میدهد" خداوند همه چیز را به ما داده است و سالهاست که از اینجا رفته است اگر بخواهید منتظر خدا شوید حالا حالاها باید منتظر بمانید. بار دیگر تاکید می کنم موفقیت یک مهارت است: روزی آنتونی رابینز به دیدن یک میلیونر رفت و از او راز و رمز موفقیتش را پرسید. آن ثروتمند گفت: راه کارها را می دانستم. آنتونی رابینز با شنیدن این جمله لبخندی زد و زیر لب زمزمه کرد برای ثروتمند شدن باید راه هر کاری را یاد بگیرم. این فرصتی است که همه ما در اختیار داریم از عقاید بی سرو ته عامه پیروی نکنید. اگر از آندسته افرادی هستید که به جهنم و بهشت اعتقاد دارید این عبارت تشویقی را بشنوید: اولین کسانی که خداوند آنها را در جهنم به سیخ می کشد و کباب می کند  افراد بی پول هستند! خداوند با طعنه به آنها خواهد گفت دنیای من بر مبنای فراوانی و ثروت پایه ریزی شده بود و شما نه تنها تلاش نکردید که به آن دست یابید بلکه در حق کسانی که هیچی برای آنها باقی نگذاشتید نیز ظلم کردید. مظلوم درست به اندازه ظالم و شاید هم بیشتر از او گناهکار است.  اگر می خواهید جزو آن یک درصدی ها باشید مثل آن 97 درصدی ها فکر نکنید. شاید وقتی رابرت کیوساکی می گوید:" فقرا حریص تر از ثروتمندانند" به خرده گیری از او بپردازیم که چطور چنین چیزی ممکن است تقریباً تمام داستانهای کوتاه و بلندی که مادر بزرگ هایمان برایمان تعریف کرده اند(!!!) و تمام سریال ها و فیلم هایی که از تلویزیون تماشا کرده ایم ثروتمندان را افراد حریص و طماعی معرفی می کنند که آخرش به جهنم خدا هدایت می شوند(!!!) که هر چه در این دنیا راحت بوده اند؛ آن دنیا، خداوند به جرم راحت بودن و در آسایش بودن، از حلقوم شان بیرون بکشد.(!!!) آخر خداوند هم مثل فقرا عقیده دارد دنیا محل رنج کشیدن و رنج دادن است او عقیده دارد ثروتمند؛ ثروتمند نمی شود مگر اینکه حق فقیری را خورده باشد.  خداوند این قدر احمق است که اگر من فقیر بمانم و هیچ تلاشی برای کسب ثروت نکنم و نه تنها به خودم بلکه به  فرزندانم هم رنج بدهم مرا در آن دنیا تحویل خواهد گرفت چون خداوند حکم کرده بوده که در این دنیا سختی ببینم و به عبارتی در جهنم این دنیا بسوزم و دیگران را هم بسوزانم تا بهشت برین نصیبم شود ... !

 ((   میدانم که کمی تند رفتم و شاید با عقاید بسیاری از دوستانی که لطف کردند و  این نوشته را مطالعه کردند تضاد داشته باشد؛ در عین حال شما را دعوت می کنم به تغییر عقاید و مورد سوال قرار دادن آنها؛ بدنبال گله بع بع کردن کاری ندارد گرگ تنهای بیابان باشید و بدانید از این تغییر مسیر بهره ها خواهید برد.    رابرت فراست می گوید:

دو جاده در جنگلی زردفام  از همدیگر جدا می شدند؛

و متاسفانه من قادر نبودم هر دویشان را دنبال کنم

پس برای انتخاب یکی _ مدتی طولانی ایستادم

و به امتداد آنها تا جایی که چشمم کار می کرد نظر انداختم

تا جایی که در زیر بته های جنگل پیچ می خورد و از نظر محو می شد؛

گو اینکه هر دو رهگذران زیادی داشتند

و حقیقتا به یک اندازه لگد مال شده بودند.

و هر دوی آنها آن روز صبح _ مانند هم آرمیده بودند؛

با برگهایی که هنوز جای هیچ رد پایی بر آنها نیفتاده بود.

آه_ من اولی را بروز دیگری موکول کردم!

شک داشتم که هرگز فرصت برگشت یابم

پس جایی سالها وسالها بعد؛

این جمله را با آهی آرامش بخش خواهم گفت:

دو جاده در جنگلی از هم جدا می شدند و من_

؛من آنرا که مسافر کمتری از آن عبور کرده بود برگزیدم؛

... و همین تمام دگرگونی های زندگیم را موجب شد.    ))  

+ نوشته شده توسط مرتضی گلچین در 87/01/19 و ساعت 5 بعد از ظهر |