افراد موفق در فعل "خواستن" لجبازی می کنند و شرایط بیرون را تغییر می دهند. آنها پیشاپیش شکست را پیش بینی نمی کنند. این شجاعت زیادی نمی خواهد که از قبل حدس بزنید که احتمالاً شکست خواهید خورد اما شجاعت زیادی می خواهد که احتمال بدهید که شکست خواهید خورد اما تمام تلاشتان را برای موفقیت بکنید و هر شیوه ای را بکار بگیرید تا موفق شوید. افراد موفق زیاد دلسرد می شوند، زیاد جواب منفی می شنوند، با فشار مالی زیادی روبرو می شوند؛ چرا؟ زیرا بدنبال هر چیز هیجان انگیزی که نظرشان را جلب کند می روند و با وجود "پیش بینی شکست" باز هم خود را موظف به رسیدن به هدف می دانند، آنها مصمم به تغییر شرایط هستند و این یک قانون است که هرکس بخواهد علیرغم محدودیت ها، به هدفی برسد ناگزیر با درهای بسته ی زیادی روبرو خواهد شد. به همین دلیل است که تونی می گوید:" اگر بتوانید 5 یا 6 نه را تحمل کنید آنوقت قادرید ثروتمند شوید و زندگی دیگران را نیز تغییر دهید اما اغلب مردم نمی توانند حتی از پس 3 جواب نه برآیند."
موفقیت امر ساده ای است اول تصمیم بگیرید چه می خواهید و از خود بپرسید چه چیز هیجان انگیزی وجود دارد که بخواهید آنرا داشته باشید؟ سپس قانونی را بخاطر داشته باشید و آن این است که اگر کسی قبلاً به این هدف رسیده است پس شما هم می توانید. از شکست نترسید و آنرا در نظر نگیرید. اقدام کنید و دست به عمل بزنید و بدانید دیر یا زود به هدفتان خواهید رسید اگر بقدر کافی بر محدودیت ها و شرایط غلبه کنید روزی می رسد که خواهید دید چیزهای خیلی کمی وجود دارند که مانع شما باشند. اما مردم عادی براحتی از رویاهایشان دست می کشند تونی می گوید "3 جواب منفی" اما من می گویم آنها حتی از پس "1 جواب منفی" برنمی آیند. می پرسید چگونه؟ سوالی از شما دارم آیا زمانی بوده است که چیزی را هیجان انگیز یافته اید اما حتی اقدام هم نکردید! این را می گویند "پیش بینی شکست" کاریکه مردم معمولی در آن تبحر دارند. مطمئناً هر هدفی که داشته باشیم احتمال شکست وجود دارد اما اگر احتمال شکست زیاد هم باشد باید اقدام کنید اما هوشمندانه عمل کنید. آنوقت احتمال موفقیت را زیاد می کنید و از دامی که اکثر مردم در آن می افتند اجتناب می کنید بر محدودیتها چیره میشوید و موفق می شوید. تونی می گوید:"خواسته ی خود را هوشمندانه مطرح کنید." انسانهای موفق از محدودیت ها نمی ترسند آنها احساس می کنند از پس هر کاری برمی آیند. به زندگی تونی رابینز دقت کنید،زمانیکه هنوز به تازگی وارد دبیرستان شده بود و یک پسربچه ی کم سن وسال بنظر می رسید از شهامت کافی برای رسیدن به آرزوهایش برخوردار بود. یک روز تونی روزنامه ای را باز کرد و در آن خواند که هوارد کازل قرار است در یکی از گذرگاههای شهر کتابهای مردم را برایشان امضا کند. تونی شیفته وار دلش می خواست هوارد را از نزدیک ببیند و حتی مادرش را فریب داد که ترتیب ملاقات او با هوارد از قبل داده شده است.
تونی می گوید:" به معلم هایم نیز گفته بودم که ترتیب مصاحبه ی من با هوارد کازل داده شده است. طوری رفتاار می کردم که انگار همه چیز واقعیت دارد. آنها نیز یک ضبط صوت قابل حمل به من قرض دادند، ولی من پیش خودم داشتم از ترس دیوانه می شدم زیرا با خودم می گفتم ای پسره ی احمق اگر این مصاحبه انجام نشود مادرت تو را می کشد! هم خوشحال بودم هم ناراحت. اگر موفق به انجام آن مصاحبه نمی شدم به مدرسه بایستی چه می گفتم!"
در تمام زندگی تونی تا به این زمان، این اولین باری بود که او خودش را ملزم می دانست که به خواسته اش برسد.
موعد مقرر فرا رسید. تونی داشت راه خودش را از بین جمعیت باز می کرد. سرانجام به هوارد رسید و دید که یک زن کاغذی را جلوی هوارد گرفته است تا برایش امضا کند. هوارد به آن زن گفت:" متاسفم خانم، اگر کتابی نخرید امضا نخواهم داد." تونی با شنیدن این حرف نگران شد. وقتی هوارد این چنین تقاضای یک خانم را رد می کند پس به پسربچه ای که یک پیراهن مخملی با شلوار سبز احمقانه، پوشیده است چه خواهد گفت! داشت فکر می کرد که باید چه کار کند. ناگهان یکی از برگزارکنندگان مراسم به هوارد گفت که باید برود. یک دفعه همه به طرف هوارد هجوم آوردند و سعی می کردند آخرین امضاها را از او بگیرند. تونی زیر فشار جمعیت داشت خرد می شد و همینطور به جلو و عقب رانده می شد تا اینکه سرش را بالا آورد و دید که هوارد درست روبرویش قرار دارد. در آن لحظه کارت ویزیتش را در دست هوارد گذاشت که روی آن نوشته شده بود:" آنتونی رابینز، مفسر ورزشی در آینده!(در حال حاضر مصاحبه گر)" بر روی کارت او حتی شماره تلفن مدرسه اش نیز نوشته شده بود. هوارد با علاقه نگاهی به کارت و سپس به تونی انداخت. تونی بسیار هیجان زده شده بود و بریده بریده حرف می زد. هوارد گفت:" بسیار خب آرام باش. دو دقیقه فرصت دارم با تو حرف بزنم." تونی ابتدا خیلی دستپاچه بود، صدایش ارتعاش داشت و دستهایش بی اختیار می لرزید. بعد از مدتی آرام گرفت زیرا مصاحبه اش داشت خوب پیش می رفت. تونی پی در پی از او سوال می پرسید، سوالهای خوب او هوارد را نیز تشویق می کرد تا از او سوال بپرسد. زمان به سرعت می گذشت.آن فرد نیز دائماً به هوارد اصرار می کرد که باید آنجا را ترک کند. ولی تونی می خواست یک سوال دیگر نیز بپرسد:"آقای کازل، آیا تابحال شده که بعد از مسابقه ی فوتبال، آرزو کنید که جیم هیلی( یکی از گزارشگران ورزشی که کینه ی شدیدی نسبت به هوارد کازل داشت) فردا صبح با گلودرد از خواب بلند شود!؟"
فردای آنروز، روزنامه ی تایمز مقاله ای درباره ی تونی چاپ کرد. در آن مقاله از تونی با عنوان پسر بچه ی جنجال برانگیز نام برده شده بود.این قضیه توجه یکی از روزنامه های محلی را جلب کرد، آنها از تونی خواستند که مقاله ای راجع به مصاحبه اش با هوارد کازل بنویسد. تونی با خوشحالی پذیرفت و یک مقاله ی 22 صفحه ای برای آن روزنامه نوشت، ولی تنها 4 ستون از آن مقاله در روزنامه چاپ شد!

